اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1030

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

است كه هرچه ايمان باشد ترك او كفر باشد و چون ميان فريقين اتفاق است كه بنده به ترك طاعتى كافر نگردد ، درست شد كه طاعت ايمان نيست . پس خبر را تأويل بايد : يكى [ تأويل ] آن است كه طاعات فروع ايمان‌اند به آن معنى كه طاعت طاعت نباشد بىتقدم ايمان . باز ايمان به ذات خويش ايمان باشد بىطاعت . و فروع چيزى را به نام آن چيز خوانند بر مجاز لغت . و تأويل ديگر آن است ، كه اين ايمان ايمان امن باشد نه ايمان تصديق . بر ان معنى كه به مقدار هر طاعتى بنده را امن افتد از عذاب . اگر طاعت خردتر باشد امن كمتر باشد ؛ و اگر طاعت بزرگتر باشد امن بيشتر باشد . و از ايمان مقصود امن بنده است به اين معنى اعمال را ايمان خوانند . و ديگر معنى ، و الله اعلم ، آن است كه از ايمان مراد تصديق بنده باشد نه بران معنى كه ضد اين تصديق تكذيب باشد . لكن ظاهر بنده به باطن تعلق دارد ، و قول به عمل تعلق دارد . و هر كس كه به زبان چيزى گويد و به عمل مر آن را كار بندد عرب گويد : صدق عمله و قوله ؛ و اگر كار نبندد گويد : لم يصدق عمله و قوله . پس بر اين معنى اعمال را ايمان گفتن روا باشد ، بر ان معنى كه اين اعمال طاعات دليل صدق باطن گردد . و هرچه دليل چيزى گردد او را به نام آن چيز خوانند و اين چنان است كه خداوند تعالى گفت : وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ . چون ابليس به ايشان ظنى برد و عمل ايشان موافق ظن وى آمد ورا نام تصديق [ 3 ب ] نهاد و اين همه زبان لغت و شريعت است . باز زبان حقيقت ، و الله اعلم ، آن است كه مراد از ايمان خويشتن سپردن است ، و چون دل را از غير او مسلم كند و به وى سپارد ، ايمان قلب حاصل آمد ، و آن نبود مگر تصديق . و چون زبان را از غير او مسلم كند و به او سپارد ايمان زبان نيز حاصل آمد . و چون جوارح را مسلم كند و به خدمت او مشغول گرداند و از خدمت غير او مبرا نمايد ايمان جوارح نيز حاصل آمد . پس معنى ايمان اعمال نه آن باشد كه ضد تكذيب باشد ، لكن چون او را در عقد قلب شركت نماند